You are here:

آرامش فقر

فرستادن به ایمیل چاپ

Tags: خواندنیها | نکات

دو درويش در راهي با هم مي رفتند.يكي بي پول و ديگري پنج دينار داشت.

اين بي پول بي باك مي رفت وهرجايي مي رسيدند چه ايمن بود چه مخوف

به آسودگي مي خوابيدوبه چيزي نمي انديشيد.

اما ديگري مدام در بيم وهراس بود كه مبادا پنج دينار از كف بدهد...

بر چاهي رسيدند كه جاي دزدان و راهزنان بود.

اولي بي پروا دست وروي خود شست وزير سايه درختي آرميد درهمين حين متوجه شد دوستش با خود چه كنم چه كنم مي كند!

برخاست از او پرسيد :اين چندين چه كنم براي چيست؟

گفت:اي جوانمرد!

با من پنج ديناراست واين جا مخوف است و من جرات خفتن ندارم...

مرد گفت: اين پنج دينار به من ده تا چاره ي تو كنم.

پنج دينارازوي گرفت ودر چاه انداخت وگفت:

رستي از چه كنم چه كنم.

ايمن بنشين ايمن بخسب وايمن بروكه؛ آدم فقير دژي است كه نمي توان فتحش كرد.

نظرات (0)Add Comment

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy