You are here:

معامله با یک جنتلمن

فرستادن به ایمیل چاپ

Tags: خواندنیها | نکات

از مردی که صاحب گسترده ترین فروشگاههای زنجیره ای در جهان است پرسیدند  که رازموفقیت تو چه بوده است؟ در پاسخ گفت: زادگاه من انگلستان است. در خانواده فقیری بدنیا آمدم و چون خود را واقعا فقیر می دیدم، هیچ راهی بجز گدایی کردن نمی شناختم.روزی بطرف یک جنتلمن رفتم و مثل همیشه قیافه ای رقت بار به خود گرفتم وخواهش مقداری پول کردم.

وی نگاهی به سروپای من انداخت و گفت:

به جای گدایی کردن بیا با هم معامله کنیم!

پرسیدم: چه معامله ای؟

گفت: ساده است. یک بند انگشت تو را به ده پوند می خرم.

گفتم: عجب حرفی می زنید آقا! یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم؟

گفت: بیست پوند چطور است؟

گفتم: شوخی می کنید .

گفت: برعکس کاملا جدی می گویم.

گفتم: جناب!من گدا هستم، اما احمق نیستم.

او همچنان قیمت را بالا برد تا به هزار پوند رسید. گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید، من

به این معامله احمقانه راضی نخواهم شد.

گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر

است؟درمورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می گویی؟ لابد همه وجودت را

به چند میلیارد پوند هم نخواهم فروخت!؟

گفتم: بله درست فهمیده اید.

گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما گدایی می کنی! از خودت

خجالت نمی کشی؟

گفته او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب آلود من فرود آمد. ناگهان بیدار شدم و گویی

ازنو به دنیا آمدم؛ اما اینبار مرد ثروتمندی بودم که ثروت خود را از راه معجزه تولد

بدست آورده بود.

دریغ که من این همه ثروت را کشف نکرده بودم . از همان لحظه گدایی را کنار

گذاشتم وتصمیم گرفتم زندگی واقعا تازه ای را آغاز کنم.

نظرات (0)Add Comment

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy