You are here:

بخشنده باش ورنه ...

فرستادن به ایمیل چاپ

Tags: خواندنیها | نکات

زمانی مردی ثروتمند زندگی می کرد که صرفا به خاطر داشتن مزرعه انگور و شیره  انگوری که از آن تهیه می کرد به خودش افتخار می کرد. در انبار خود ظرفی  از  شیره انگور قدیمی داشت که فقط برای مواقعی که خودش می دانست مصرف می شد.

 

روزی فرمانروای آن کشور به دیدن او آمد و او با خود فکر کرد و گفت:« آن ظرف  به خاطر یک فرمانروا نباید باز شود.»

 

بعد یکی از پارسایان شهر به ملاقات او آمد اما به خودش گفت:« نه، نه، آن ظرف را نخواهم گشود. او نه آن را میداند و نه دردی را که به مخاطش می رسد.»

 

شاهزاده آن سرزمین پیش او آمد و با او شام خورد. اما او با خود فکر کرد « آن  شیره بسیارسلطنتی تر از آن است که صرفا با یک شاهزاده خورده شود.»

 

و حتی روز ازدواج خواهر زاده اش، به خودش گفت:« نه،نه، برای این مهمانان نباید آورده شود.»

 

و سالها از پی هم گذشتند و او که پیر مردی شده بود مرد و مثل هر بذر و میوه بلوط  به خاک سپرده شد.

 

و در روز خاک سپاریش ظرف قدیمی را به همراه دیگر ظرفهای انبار او بیرون آورده و بین فقرای همسایه توزیع کردند و هیچ کس از زمان زیاد آن خبر نداشت. از نظر آنها هر آنچه که به آنها داده می شد فقط شیره انگور بود.

و همه گفتند ایکاش تا بود از شیره هایش به ما می داد.

نظرات (1)Add Comment
0
...
نویسنده a guest, مه 07, 2011
این سایت باور نکردنیه بهترینه من خیلی خوشه اومد

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy