You are here:

اهلی شدن - یادی از شازده کوچولو

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

Tags: معرفی | نظرات | کتاب

 

بچه که بودیم کارتن شازده کوچولو را به عنوان یک کارتن و سرگرمی نگاه می کردم. چند سال پیش که دوباره کتاب شازده کوچولو را خواندم دیدم چقدر نکات ارزشمند و خواندنی دارد . توصیه می کنم این کتاب را هم که نوشته خلبانی به نام آنتوان دوسنت اگزوپری فرانسوی است ، حتماً مطالعه کنید.

این هم توصیفی از این کتاب از سایت آفتاب

"در سال ۱۹۴۳ شاهکارش شازده کـوچـولـو انـتشار یافت که حوادث شگفت انگیز آن با نکته های دقیق و عمیق همراه است. شازده کوچولو یکی از مهم ترین آثار ادبیات جهان به شمار می رود که در قرن اخیر ، سوّمین کتاب پرخواننده جهان بوده است.

این اثر از حادثه ای واقعی مایه گرفته که در دل شن های صحرا برای سنت اگزوپری رخ داده است. خرابی دستگاه هواپیما، خلبان را به فرود اجباری در دل آفـریقا وامی دارد و از میان هـزاران سـاکـن مـنطقه، پسربچه ای با رفتار عجیب و غیرعادی خود جلب توجه می کند، پسربچه ای که اصلاً به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسش هایی را مطرح می کند که خود موضوع داستان قرار می گیرد. <شازده کوچولو> از کتاب های کم نظیر بـرای کـودکـان و شـاهـکـاری جـاویدان است که در آن تصویرهای ذهنی با عمق فلسفی آمیخته است. او این کتاب را در سال ۱۹۴۰ در نیویورک نوشت ."

قسمتی از این کتاب که بسیار جالب و خواندنیست را اینجا ذکر می کنم :

فردای آنروز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه. روباه گفت : "کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی ، من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شورزدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم ! ام اگر تو وقت و بی وقت بیایی ، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم ؟ ..... هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد."

شازده کوچولو گفت "رسم و رسوم یعنی چه؟"

روباه گفت : "این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزیست که باعث می شود فلان روز با بقیه روزها و فلان ساعت با بقیه ساعتها فرق کند. مثلاً شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن اینست که پنج شنبه ها را با دوستان شان می روند تفریح. پس پنج شنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان می روم تا دم تاکستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رفتند تفریح، روزها شبیه هم میشد و من بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم".

به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت :"آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم ."

شازده کوچولو گفت :"تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم ، خودت خواستی اهلی ات کنم."

روباه گفت : "همین طور است".

شازده کوچولو گفت : "آخر اشکت دارد سرازیر می شود"

روباه گفت : "همین طور است".

- پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته است.

روباه گفت :"چرا ، برای خاطر رنگ گندم" [که از این پس با دیدن گندم ، یاد موهای طلایی تو خواهم افتاد]

بعد گفت : "برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی گل تو ، توی عالم تک است. هنگام برگشتن با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو می گویم".

شازده کوچولو به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت : "شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده ، نه شما کسی را ؛ درست همان جوری هستید که روباه من بود؛ روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر . او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است"

نظرات (0)Add Comment

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy