You are here:

درسی از یک سگ

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

Tags: خواندنیها | نکات

سال‌ها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسربردم.

عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می‌رسید.

ما مدتی با هم بودم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می‌شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می‌کرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد.

به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک، درمان او را بی‌اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیار خطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کار بکند. از من خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم.

ابتدا مقاومت می‌کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت. هرگز او را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت از سوراخی مخفی وارد شده بود، این راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمی‌دانم چکار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود اما فهمیده بود که چرا باید آنجارا ترک می‌کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.

در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند.

او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می‌آمده پشت در و تا صبح نگهبانی می‌داده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا می‌

رفته. هرشب...

 

من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدر‌شناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش مرا در خود خورد کرد و فروریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود

نظرات (0)Add Comment

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy