You are here:

مردان کوچک - مردان بزرگ

فرستادن به ایمیل چاپ

Tags: جامعه | روزانه | نظرات

مدتهاست که در این سایت مطلبی غیر تخصصی و دلنوشته ای نمی نویسم نه از باب اینکه دوست نداشته باشم  اما بعد از جدل ها و دعواهایی که با کادر فعلی مدیریت دانشکده و دانشگاه بیرجند داشتم دیگر حوصله مشغله جدید از این نوع را ندارم . این چند سال گذشته علیرغم تلخی های فراوانش درسهای بزرگی به من داده است و نکته ها یاد گرفته ام.

فهمیده ام جرو بحث و انتقاد با خیلی ها که جنبه اش را ندارند آب در هاون کوبیدن است و باید به قول قرآن به آنها سلام کرد (نه توجه کرد و نه همکلام شد و نه مجادله کرد)

فهمیده ام که چرا خداوند این همه به صبر توصیه کرده است و من چقدر ناشکیبا بوده ام و  از مقام صبر دور .

فهمیده ام حقیقت و کار خوب خود را نشان می دهد هر چند سالها طول بکشد .

فهمیده ام عزت در پست و مقام نیست و گاهی یک آبدارچی ساده بین همکاران از یک مدیر عزیزتر است .

فهمیده ام خدا جای حق نشسته است و هر کس نتیجه اعمال خود را خواهد دید نتیجه ای که ممکن است پنجاه سال بعد بروز کند .

فهمیده ام روزی دست خداست

فهمیده ام می توان انواع گزارش های دروغ برای یک نفر نوشت و او را خراب کرد اما خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند.

فهمیده ام ....

بگذریم . امروز دو مطلب دیدم که این باعث شد این چند جمله را هم بعد از مدتها بنویسم . یکی مطلبی بود در همشهری جوان این هفته راجع به آقای شمقدری رییس قبلی سازمان سینمایی کشور که خالی از لطف نمی بینم آنرا عیناْ نقل کنم :

«رییس سازمان سینمایی در آخرین روزهای کاری اش باز هم خبرساز شد. داستان ازاین قرار است که در جلسه دیدار اهالی فرهنگ با وزیر جدید ارشاد، شمقدری با تاخیر وارد می شود و حدودا ۱۰ دقیقه برای نشستن در ردیف اول منتظر می ماند و کسی برای او بلند نمی شود، در صورتی که وقتی سید محمد بهشتی می آید، مرادخانی از گزینه های مطرح برای معاونت هنری جایش را در ردیف اول به او می دهد و شمقدری هم بهش بر می خورد و سالن را ترک می کند

مطلب دوم هم راجع به عزل سریع رییس دانشگاه علامه طباطبایی در سایت الف بخصوص نظرات خوانندگان آن که این مطلب را به ذهنم رساند که این پست و مقام ها چقدر ارزش دارد که وقتی آنرا از ما گرفتند ملت خوشحال شوند و قرار جشن با هم دیگر بگذارند ؟

یاد این مطلب هم افتادم :

ابن خلدون نقل می کند،بزرگی  اندیشمند، از ساسانیان را پرسید:

- شما با آنکه قدمتی چهارصد ساله داشتید، چگونه شد که حکومت تان به دست مردمانی از صحرا رسیده به اندک زمانی سرنگون شد ؟!

...وی بعد ار سکوتی معنا دار پاسخ داد :

" از آن رو که کارهای بزرگ را به انسان های کوچک و کارهای کوچک را به انسان های بزرگ دادیم "

و در پایان : خدایا به مسولین دولت جدید این توفیق را بده که مدیرانی را به کار گیرند که برای رفتن آنها، جشنی بر پا نشود !

نظرات (7)Add Comment
0
سلام
نویسنده محمد, سپتامبر 05, 2013
سلام مهندس
متن کاملا بجا و صحیحی بود. البته نه در این مورد خاص که در مورد خیلی از دیگر از پست های و مقام های اداری و سیاسی همینطوره.
مشکلات مملکت هم به همین خاطره.
خدا عاقبت ما رو بخیر کنه و اونا رو هم هدایت کنه.
0
. . .
نویسنده علی زاده, سپتامبر 07, 2013
عزت در پست و مقام نیست و گاهی یک آبدارچی ساده بین همکاران از یک مدیر عزیزتر است .
این جمله رو باید با طلا نوشت ولی حیف خیلیا درکش نمی کنن
0
...
نویسنده منتظر, سپتامبر 08, 2013
این جشن ها همیشه بوده و هست و همیشه با رفتن کسی عده ای خوشحال شدند واین اصلا ربطی به طرف نداره؛ بلکه باید دید چه کسانی دارند برای رفتنت یا اومدنت کف می زنند. یاد فرمولی افتادم که امام(ره) داد و اگر واقعا دنبال حقیقت باشیم خیلی می تونه به ما کمک کنه. ایشون می فرموند :> اگر می خواهید ببینید در مسیر درست هستید یا نه ببینید چه کسانی برای شما کف و سوت می زنند. اگر دشمنان انقلاب برای شما هورا می کشند مطمئن باشید که راه را اشتباه می روید.
0
گفتا زچه نالیم از ماست که برماست
نویسنده نباتی, سپتامبر 13, 2013

در جامعه کنونی به کررات در ادارات دولتی دیده ام که رقابت ناسالم میانی مدیران صورت می گیرد و افراد همیشه بجای تطبیق با محیط، به فکر تغییر محیط هستند. همیشه با ارائه گزارشات و اخبار سعی در تخریب شخصیتی دارند.
به عقیده بنده این طرز فکر سبب بوجود آمدن انقلاب شد و متاسفانه هنوزم خیلی از افراد با این نگرش زندگی می کنند.
0
...
نویسنده فهیمه کریمی, اكتبر 09, 2013
عالی بود استاد بهتوون افتخار میکنم.خوبه که شما از اتفاقات زندگیتون درس میگیریدو ازشون استفاده می کنید.خیلیا هم نسبت به رویدادهای زندگیشون بی تفاوت ان متاسفانه!!
0
چی بگم والا..
نویسنده رضا خسروی, اكتبر 16, 2013
به قول شاعر، ...خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد؛
حرفای شما حرفای دل منم هس آقای بنایی؛ چند مدته تصمیم گرفتم نسبت به اتفاقات پیرامونم بی تفاوت باشم و زندگی عادیمو بکنم اما نمیتونم؛ ولی انگار نمیشه غصه نخورد... نمیشه داغون نشد... نمیشه دل رحم نبود... نمیشه؛ حداقل من یکی که نمیتونم؛

0
...
نویسنده مسعود سالاری, اكتبر 22, 2013
لحظه لحظه اعصاب خوردیا و جوش زدنای شما رو حس می کردم.
بعضی ها هیچ مرزی توی برخورد با منتقد ندارن و همه ی چیز رو به بازی می گیرن حتی شرافت رو.
افتخار میکنم به شما استاد عزیز...

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy
آخرین بروزرسانی ( دوشنبه ، 11 شهریور 1392 ، 20:02 )