You are here:

و فراموش کنم هر چه گذشت ...

فرستادن به ایمیل چاپ

Tags: روزانه | نظرات

این جمله اول را بارها نوشتم و پاک کردم ...

دیگر خودسانسوری را کامل یادگرفته ام ...

سینه ام تنگ تنگ است و چقدر دلم هوای گریه دارد ....

خواهم نوشت راجع به نامرادیها و نامردمیها ...

این شعر زیبا از فریدون مشیری را دیدم و حال و هوایم تا حدودی عوض شد :

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ


فریدون مشیری

نظرات (5)Add Comment
0
سر سلامتی
نویسنده حسین ابراهیمی, دسامبر 10, 2013
با سلام خدمت استاد گرامی البته من سعادت و افتخار شاگردی شمارو نداشتم ولی از طریق وب افتخار شاگردی شما رو دارم.
میدونم سرتون شلوغه و حسابی درگیر هستین ولی انتظار دارم سایت زود به زود آپدیت بشه.
توفیق روز افزون شما و همه اهالی علم و دانش رو از آن یکتای بی همتا خواستارم.
یا حق.
0
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست...
نویسنده fs7, دسامبر 11, 2013
این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست


ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم
0
thanks
نویسنده سعیده, دسامبر 19, 2013
زندگیتون سرشار از امید و شادی.
شعر بسیار زیبایی بود.ممنون.
0
...
نویسنده امیر, مه 03, 2014
بسی لذت بردم از این دو شعر زیبا...
0
کلبه آرامش
نویسنده م.ح, ژانویه 09, 2015
کلبه ای دارم من
در میان دو درخت
در میان دو سکوت تپش تنهایی
در میان مردم،آدمانی آزاد
آدمانی یک رنگ
من کجایم در این شهر غریب
دل من گم شده است
دل من پاک شد از صحنه زیبایی ها
دل من تنها شد
دل من تار شد
دل من دیگر پر زیبا نبود
من دلم را شستم
دل من پاک از همه بدی
زندگی زیبا بود
همه می خندیدند
همه می خندیدند به همه زشتی ها
من هم خندیدم، نه به آن زشتی ها
من به زیبایی ها خندیدم
به قناری قفس، به تجمل در قصر
به دروغ مردم
من سوالی داشتم
که چرا کرکس ها همه آزاد بودنند
که چرا هیچ گدایی در قصر نبود
که چرا صداقت پاداشی نداشت
ذهن مردم پوچ بود
خالی از دنیا بود
هیچ کس چشم نداشت
هیچ کس گوش نداشت
هیچ کس دستی نداشت
هیچ کس پایی نداشت
هیچ کسی خورشید را نمیدید
هیچ کس صدای کبوتر را نمیشنید
هیچ کس محبت را لمس نمیکرد
هیچ کس درک قدم نهادن بر زمین را نداشت
من به قلب تار خود بالیدم
دل شفاف پر از زشتی بود

نظرتان را بنویسید
کوچکتر | بزرگتر

busy
آخرین بروزرسانی ( سه شنبه ، 19 آذر 1392 ، 20:45 )