بزرگترین هدیه خداوند

توسط مجتبی بنائی - سه شنبه 29 تیر 1389 - گروه : خواندنیها - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #حکایتهای‌واقعی‌درس‌های‌زندگی #ارثیه #زندگینامه #موسیقی #پدر

s: ارثیه | زندگینامه | موسیقی | پدر وقتی تصمیم گرفتم برای همیشه از خانه بروم 24 سال داشتم ... وقتش بود که مستقل زندگی کنم . اما اختلافات شدیدی که با پدرم داشتم باعث شد که این اتفاق با دعوا و مرافعه انجام شود.... پدرم از تاجرین متمول شهرمان بود ... خانواده پرجمعیتی داشتیم و من آخرین فرزند خانواده بودم.پدرم رویه اش را با من کاملاً تغییر داده بود و آن امکاناتی که در اختیار بقیه پسرهایش گذاشته بود را به من نمی داد و این موضوع همیشه مرا عصبی می کرد. حس می کردم آدم اضافه ای هستم و این موضوع حتی برای پدرم هم عذاب آور است... پدرم هم از کارهای من هیچ خوشش نمی آمد. فکر می کرد بعد از دیپلم بی چون و چرا، مثل بقیه برادرها باید بروم دنبال کار و کاسبی.... آن هم کاری که پردرآمد باشد. توخانواده ما هیچ چیز باارزش تر از یک شغل پردرآمد نبود... اما من دلم می خواست جوردیگری زندگی کنم . عاشق گیتار بودم و موسیقی ..... سالها می رفتم کلاس و گیتار را به طور حرفه ای یادگرفته بودم . ازآن مهمتر اینکه تنها منبع درآمدم آموزش گیتار به بچه ها بود.... عاشق این کار بودم و پدرم فکر می کرد همه اینها وقت تلف کردن است و هر روز سراین موضوع دعوا داشتیم. او مرا یک آدم بی مسوولیت و بیکار می دید و من می دیدم او حاضر نیست کوچکترین امکاناتی که به بقیه بچه هایش داده به من هم بدهد .... همین موضوع بین ما جر وبحث هایی ایجاد می کرد که هیچ وقت تمامی نداشت .... بالاخره جر و بحث ها کار را به جایی کشاند که یک روز وسایلم را جمع کردم و از خانه بیرون زدم. پدرم نه تنها با این کار من مخالفت نکرد بلکه تهدیدم کرد که تا زمانی که رویه زندگی ام را عوض نکردم حق برگشتن به آن خانه را ندارم.... دوستان زیادی داشتم و به کمک آنها توانستم زندگی ساده و مختصری را دست و پا کنم و با درآمد تدریس موسیقی از عهده مخارجم بر می آمدم اما کینه عجیبی از پدرم به دل گرفته بودم. می دیدم او درچه ناز و نعمتی زندگی می کند ولی حاضر نبود حتی از احوالات من باخبر شود. پنج سال گذشت . یک روز خواهرم تلفن کرد و گفت پدر سخت مریض است و بهتر است به دیدنش بروم. من جواب منفی دادم و گفتم پدر را برای همیشه فراموش کرده ام... آن موقع معنی حرفی که می زدم را نمی فهمیدم. اما وقتی که خبر فوت پدرم را شنیدم انگار دنیا به یکباره روی سرم خراب شده بود.... باورم نمی شد. قبل از این اتفاق بارها و بارها به مرگ او فکر کرده بودم و احساس می کردم اصلاً برایم اهمیت ندارد. ولی وقتی با واقعیت روبرو شدم انگار همه چیز بهم ریخته بود.... احساس گناه از یکطرف و از طرف دیگر حس می کردم پدرم را خیلی زود از دست داده ام و کلی حرف بین ما مانده بود که باید روشن می شد. باید خیلی زودتر از آن از پدرم راجع به خیلی چیزها سوال می کردم . مهم بود که مسائلی بینمان روشن می شد ولی من زمان را از دست داده بودم و دیگر بر نمی گشت ... همه چیز به لجبازی و یکدندگی من و پدرم گذرانده شده بود و حالا او از این دنیا دستش کوتاه بود و سوالهای بی جواب من برای ابدیت بی جواب مانده بود.... دلتنگی و غم از دست دادن پدر برای من چند برابر بیشتر از بقیه خواهر و برادرهایم بود... بعد از فوت او زندگی ام به یکباره متحول شد. دنیا را جور دیگری می دیدم. فکر می کردم همه چیز بی ارزش است و من دیگر هیچ کار مهمی در این دنیا ندارم .. ارثیه که تقسیم شد مبلغ قابل توجهی به من رسید. دیگر می توانستم آموزشگاه موسیقی ام را باز کنم . می توانستم یک آپارتمان بخرم و علیرغم میل پدرم از محله قدیمی مان کلی دور شوم. همه اینها قابل انجام دادن بود. اما یک مانع سنگینی جلوی من بود.... پدرم قبل از فوتش راضی نبود این پول را به من بدهد. برای همین بعد از فوتش نمی توانستم دست به آن پول بزنم . شاید به نظر خیلی ها احساس عجیبی بود ولی من سخت گرفتارش شده بودم ... انگار این پول حق من نبود.! آنقدر گرفتار عذاب وجدان شده بودم که سهم ارثم را به یکی از خواهرهایم دادم و گفتم با آن هرکاری می خواهی بکن... خواهرم خیلی نگران من بود. به هر حال آن پول تنها شانس من برای روبه راه کردن زندگی ام بود.... ولی من نمی توانستم از آن استفاده کنم. مدتی به سفر رفتم ..... تصمیم داشتم خارج از کشور زندگی کنم. انگار دلم می خواست خودم، خودم را تبعید کنم.... دردناک بود. وضع روحی ام طوری بود که حتی نمی توانستم نزدیکان و خانواده ام را ببینم .... تازه فهمیده بودم از دست دادن پدر یعنی چه و وقتی هم بود و نزدیک من هم بود چه نعمت بزرگی را از دست داده بودم. بعد از دوسال به ایران برگشتم روحیه ام تا حدی بهتر شده بود. به محض ورود خواهرم گفت : پولت به امانت پیش من است و حتی یک ریال از آنرا خرج نکرده ام. یکدفعه فکری به ذهنم رسید... تصمیم گرفتم با همان پول بنیاد خیریه ای راه بیاندازم تا شاید به این شکل بتوانم دین خودم را ادا کنم ... خیلی ها به این کار من خندیدند.... برادرهایم با ارثیه شان سرمایه گذاری کردند و به ثروت کلانی دست یافتند. خواهرم با سهم ارثیه اش بچه هایش را فرستاد خارج از کشور تحصیل کننند اما من این بنیاد خیریه را باز کردم. حالا دوازده سال از فوت پدرم می گذرد و این بنیاد خانواده های زیادی را تحت پوشش دارد. ازدواج کردم و خداوند به من یک بچه تیزهوش دادهو شاید این بزرگترین پاداشتی بود که گرفته ام... احساس می کنم رضایت قلبی پدرم را به دست آورده ام و دستی از آسمانها همیشه از زندگی ام محافظت می کند ..... هفته نامه اطلاعات هفتگی - 19 خرداد 89

نظرات

لطفا نام را به انگلیسی وارد کنید