درددل گنجشک

توسط مجتبی بنائی - چهارشنبه 27 مرداد 1389 - گروه : خواندنیها - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #ذات‌هستی #خواندنیها #نکات

s: خواندنیها | نکات روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم. سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام،تو همان راهم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر  انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از  کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر  خواستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

نظرات

لطفا نام را به انگلیسی وارد کنید