فرصت جبران

توسط مجتبی بنائی - یکشنبه 30 آبان 1389 - گروه : خواندنیها - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #تجربیات‌زندگی #روزگار #زندگی

s: روزگار | زندگی خبر فوت پدرم مثل برق به گوش همه رسید و در عرض 24 ساعت خانه پرشد از آدم! آن موقع من 12 سال داشتم و حضور این همه آدم در خانه برای من خیلی عجیب بود ... تا آن موقع نه عموهایم را دیده بودم و نه بقیه فامیل را.... انگار همه چیز به هم ریخته بود. از هر طرف یک نفر خودش را به خانه ما می رساند. از تبریز، ازیزد، از مشهد... مادر در سکوت سنگینی به سر می برد. انگاراو دیگر صاحب عزا نبود. یک گوشه نشسته بود و حرف نمی زد. من و برادر کوچکترم هم یا در حیاط با بقیه بچه ها بازی می کردیم و یا پای تلوزیون بودیم. مراسم پیچیده تر از آن بود که ما بچه ها از آن سردربیاوریم... آدم ها  می آمدندو می رفتند. زنها غذا می پختند و مردها پذیرایی می کردند. مادرم در میان آن همه جمعیت انگار گم شده بود. شب هفت بود که حرفها به گوشم رسید. مرد مسنی که انگار عموی من بود صحبت از آینده من و برادرم را پیش کشیده بود. از پیرمردی صحبت می کردند که انگار زمین گیربود  در شهرستان زندگی می کردو در واقع پدربزرگ من بود. مادرم هم تا می خواست حرفی بزند، عمو براق شد و می گفت: شما هیچ حق وحقوقی در قبال این بچه ها ندارین. انگار این مادر بود که پدر را کشته بود...من از حرفها خیلی سر درنمی آوردم. مراسم که تمام شد عمه مریم خانه ما ماند. عموها برگشتند سر خانه و زندگیشان . عمه مریم مانده بودکه از ما مراقبت کند. انگار مادر با ما دیگر کاری نداشت... یواش یواش جملاتی به گوشم می رسید که خیلی نگران کننده بود... ما باید از مادرم جدا می شدیم وبرخلاف تصور مادرهم چندان اصراری به ماندن ما نمی کرد... ترس همه وجود ما را پرکرده بود... دلواپسی ها کم نبود... عمه وسایل خانه را فروخت. مادر چادر سرکرد و رفت و ما هم با عمه به شهرستان رفتیم... فقط قطره اشکهای مادر بود که به من اطمینان می داد او هنوزما را دوست دارد. ولی چرا به این سادگی مارا سپرد به عمه ام، نمی فهمیدم... خیلی روزهای سختی بود. حالا باید با خانواده ای زندگی می کردم که خیلی خوب هم نمی شناختمشان. یواش یواش کلیت ماجرا را فهمیدم . تازه فهمیدم ما چند خواهرو برادر ناتنی هم داریم. خواهر و برادرهای بزرگ ، خواهرزاده و برادرزاده و پدربزرگ و مادربزرگ و... همه به مهربانی باما رفتار می کردند ولی لابه لای حرفهایشان فهمیدم اینها خصومت شدیدی با مادرم دارند... داستان از این قرار بود که چند سال قبل پدرم به یکباره عاشق مادرم می شود. آن موقع ها مثل اینکه مادرم از شوهر معتادش بعد از سه ماه که عروسی اش می گذشت طلاق گرفته بود... پدرم همسر وبچه داشت. از همسرش می خواهد به او اجازه ازدواج مجدد بدهد. او هم قبول نمی کند. پدرم، مادرم را به عقد موقت درمی آورد و همسر اولش دیگه هرگز او را به خانه راه نمی دهد و پدرهم شال وکلاه می کند و به تهران می آید. هرگز چیزی راجع به این ماجرا نشنیده بودم. مانده بودم معطل که حالا سرنوشت ما چه    می شود. سرنوشت مادرم... پدربزرگ و مادربزرگم خیلی پیر بودند. چشمهایشان سو نداشت و هوش و حواس درست و حسابی نداشتند... کم کم خواهر و برادرهای ناتنی سعی کردند رابطه دوستانه ای با ما برقرارکنند. خواهری داشتم که معلم بود. به تازگی شوهر کرده بود ولی بعضی روزها به خانه می آمد و به امورات درس و مشق ما می رسید.یک برادر هم داشتم که سرباز بود. همیشه از اصفهان برای ما گز می آورد. به من دوچرخه سواری یاد دادو... روی هم رفته به ما خوش می گذشت ولی ته دلم برای مادرم دلتنگ بودم... دلتنگی که از ترس به زبان نمی آوردم... همه جوری راجع به مادرم حرف می زدند که انگار زن بسیاربدی بوده، پدرم را از خانواده جدا کرده و...و... خیلی غصه ام می گرفت که این حرفها را پشت سر مادرم می زنند... اما چاره چه بود. گوش می دادم ودم نمی زدم... زمان می گذشت ومن نسبت به وقایع اطرافم هوشیارتر می شدم. تنها کس که همیشه با کینه به من نگاه می کرد و به هر بهانه ای مادرم را لعن و نفرین می کرد ، همسر اول پدرم بود... هر چه بزرگتر می شدم سوالهای بیشتری در ذهنم ایجاد می شدو جوابهای آنها تکراری بود... چرا پدرم عاشق مادرم شد؟... چون مادرت به خاطرپول وثروت پدرت را گول زد... چرا این همه سال نیامده به شهرو خانواده اش سر بزند؟... چون مادرت اجازه نمی داد... چرا پدرم هیچوقت راجع به گذشته اش به من حرفی نزد؟... چون مادرت... چون مادرت... جواب همه این سوالها به مادر برمی گشت. به نظر آنها او عفریته ای شیاد، حقه باز، گناهکار وبدجنس بود... اما تصویری که من ازمادرم داشتم چیز دیگری بود. پدرم هرگز بامادرم بدرفتاری نمی کرد. می گفتند مادرم او را چیز خورکرده بود... گیج بودم و سرم پر بود از سوالهای که جوابها نمی توانستندابهامهای سوالها را رفع کند... از مادرم هیچ خبری نبود... برادر کوچکترم باور کرده بود که مادرم مارا دوست ندارد والا حتماً می آمد سراغ ما... ولی من احساسم با او فرق می کرد... من منتظر روزی بودم که چشم در چشم مادرم بیندازم و از او بپرسم که چرا این همه سوال را بی جواب گذاشت و رفت؟ هجده سالم بود. کنکور قبول شدم و به تهران آمدم. اولین کاری که کردم این بود که رفتم سراغ مادرم. در راکه باز کرد انگار بیست سال پیرشده بود. اشکهایش سرازیر شد چنان مرا بغل کرده بود که باور داشتم هر چه شنیده ام حقیقت ندارد... مادر انگار بهش دنیا را داده بودند. گفت : هر چه می خواهی سوال کن. گفتم: دلم برای پدرتنگ شده . دلم برای شما بیشتر تنگ شده بود. مادر اشکهایش را پاک کرد و گفت:نمی خواستم اورا از خانواده اش جدا کنم. اما خیلی سال قبل از اینکه من وارد زندگی اش شوم مهر ومحبتش نسبت به همسر قبلی از بین رفته بود... دیگه لا زم نبود توضیح بیشتری بدهد.. دلم برایش می سوخت... در حسرت دیدار من و برادرم موهایش سفید شده بود. فکر کردم حتماً خواهر وبرادرهای ناتنی ام هم در آن سالها در حسرت دیدن پدرشان همین قدر دلتنگ بوده اند... دیگه تصمیم گرفتم هیچ قضاوتی نکنم. دنبال سوالهایم نباشم و کسی را نفی نکنم... فقط دردبزرگ فراق مرا از ماجرای دو همسری متنفر کرده بود. فکر کردم حتی اگر پدرم در یک شهر هر دو همسرش را نگه می داشت،  بی شک هر دو خانواده غمگین بودند... زندگی پیچید گی های عجیب و غریبی دارد... زندگی بازی های سخت و آسانی دارد... زندگی میدان تجربه است و چیزی که در زندگی نباید وجود داشته باشد خشم و کینه است، کدورت و دلخوری... چرا که این چند روز عمر ارزش این حرفها را ندارد... پدرم با مرگ زود هنگامش، فرصت عذرخواهی، توضیح و یا جبران را پیدا نکرد و چقدر خوب است اگر کسی جوری زندگی کند که شب وقتی سر بر بالین می گذارد حساب و کتابش با خلق خدا و خود خدا درست باشد و چیزی را به فردا موکول نکرده باشد. ----- اطلاعات هفتگی شماره 3445 - چهارشنبه 26 آبان 89

نظرات

لطفا نام را به انگلیسی وارد کنید