ماجرای عشق پنهان دوران جوانی

توسط مجتبی بنائی - یکشنبه 30 آبان 1389 - گروه : خواندنیها - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #ماجراهای‌خواستگاری #خواستگاری

s: خواستگاری اولین بار که به خواستگاری فریبا رفتم او دانشجو بود و من یک سرباز ساده! پدرش با پوزخندبه من گفت: فکر کردی من دخترم را که چند سال دیگه خانم مهندس می شود به تو می دهم؟!!! سرم را انداختم پایین و از خانه شان بیرون آمدم. گفتم دیگه اسم فریبا را هم فراموش می کنم مادرم گفت: تواگرمرد باشی فرار نمی کنی، یک روز برمی گردی و با غرور سرت را بالا می گیری و ثابت می کنی که لیاقت فریبا را داری... حرف مادرم چنان روی من اثر کرد که با وجود اینکه سرباز بودم شروع به درس خواندن کردم و چنان به خودم سخت گرفتم که سال بعد در کنکور قبول شدم،حالا من دانشجوی سال اول مهندسی برق بودم ، سربازی را رها کردم و به دانشگاه رفتم . دست مادرم را گرفتم و دوباره به خانه فریبا رفتم. پدرش نگاهی به من کردو گفت: حالا گیرم دانشجو هم باشی چطور می خواهی خرج دختر مرا بدهی؟! تازه کی می تواند اطمینان بدمهد که شما چهارسال را می خوانید و وسطش منصرف نمی شوید. باز از ان خانه رانده شدم ... عشق من به فریبا حالا تبدیل به میدان مبارزه با پدرش شده بود. نمی فهمیدم چرا پدرفریبا اینقدر به من سخت میگیرد. در حالی که دخترهای بزرگش را خیلی ساده تر شوهر داده بود و این شرط وشروطها را هم نمی گذاشت. د و خانواده از قدیم الایام همدیگر را می شناختیم . یک نسبت فامیلی دور با مادرم داشتندو همسایه دیوار به دیوار خانه مادربزرگم بودند... اولین بار وقتی به مادرم گفتم می خواهم با فریبا ازدواج کنم کمی ترش کرد. وقتی بهش گفتم عاشقم.... مادر نظرش عوض شد و بهم قول داد تا زمانی که من عاشق این دختر هستم او هم پا به پای من حاضر است جلو برود ومبارزه کند. اما قبل از اینکه شرط وشروطها  تحقیر وتمسخرهای پدرفریبا شروع شود مادرم بهم گفت که باید منتظر میدان مبارزه ایی باشی که یک مبارزه سخت خواهد بود. از خانه آنها باز رانده شده بودم. مادرم گفت: باید برای بعدازظهرها کاری دست وپا کنی. گفتم: آخه مادر درسها سنگین هستند، کار ودرس با هم چنان سنگین می شوند که بعید می دانم از عهده اش بربیایم. مادراخمی کردو گفت: پس عاشق نیستی... این حرف از صدتا فحش بدتر بود. می خواستم هم به خودم و هم به دیگران ثابت کنم عشقم به فریبا فقط یک هوس جوانی نیست. بعدازظهرها می رفتم توی آژانس سر کوچه کار می کردم تا شب سه چهار سرویس می رفتم و تا آخر ماه پول نسبتاً خوبی دستم را می گرفت اما هنوز کافی نبود... مادرم طلاهایش را فروخت و پولی ار دایی ام قرض گرفت و طبقه بالای خانه اش را ساخت. دو اتاق نقلی با آشپزخانه چوبی... گفت: حالا وقتش رسیده دوباره برویم خواستگاری. سه ساله بودم که پدرم فوت کرده بود و مادر ازآن موقع هم برایم پدر بود هم مادر. اما حالا داشت کاری فراتر از وظایفش برایم انجام می داد... ازمن مصرتربود که بهانه های پدر فریبا راببرد و این وصلت انجام شود... دوباره رفتیم خواستگاری. این بار پدر فریبا دستی به ریش هایش کشید و گفت: حالا،اگر ما نخواهیم دخترمان را شوهر بدهیم باید کی را ببینم. مادر عصبانی شد و صدایش را بلند کرد و گفت: احمد آقا داری شورش را درمی آوری. من می دانم شما از چه چیزی ناراحتید.ولی جوانها گناهی ندارند که به پای کدورت قدیمی ما بسوزند... کدورت قدیمی! چیزی که من اصلاً از آن خبر نداشتم ... فریبا هم نمی دانست. انگار فقط  احمدآقا و مادر می دانستند. فریبا خیلی سال پیش مادرش را از دست داده بود و حالا این راز نففته انگار بین این دو بود و دنیا از آن بی خبر. مادرم دست مرا گرفت و از خانه آنها بیرون زدیم... همان شب مادر رازی را بهم گفت. سالها قبل وقتی مادر جوان بود، احمد آقا به خواستگاریش آمده بود اما پدربزرگم ایرادهایی گرفته بود و سخت به احمد آقا برخورده بودو دیگه هرگز به خانه آنها برنگشته بود.. مادر گفت که در آن سالها خیلی دلش می خواست احمد آقا بهانه های پدرش را رفع کند و دوباره برگردد ولی آن مرد آنقدر اسیر غرورش شده بود که این کار را نکرد. برای همین از من خواست این تلاش را بکنم و پا پس نکشم. مادرم می گفت خشم احمد آقا به همین دلیل است. چرا که کاری که خودش نکرده بود را حالا می دید پسر مادرم دارد انجام می دهد!! تازه فهمیدم این میدان مبارزه من و احمدآقا نبود بلکه این میدان جنگ مادرم و احمد آقا بود. جنگی که یک بار مادرم باخته بود و حالا احمد آقا باید می باخت... این داستان هم برایم جالب بود و هم پر از سوال وابهام... سه ماه بعد از این واقعه ، من و فریبا به عقد هم درآمدیم یک سال بعد زندگی مشترکمان را شروع کردیم ولی هنوز مادرم و احمدآقا برسرساده ترت مسائل بحث وجدل دارند. می دانم این بحث ها و بگو مگوها نشات گرفته از عشق پنهان  خفه شده دوران جوانی است. حالا که هر دو مجردندو... من و فریبا خیلی سعی کردیم راضی شان کنیم که با هم ازدواج کنند ولی خشم نهفته در آنها مانع از این کارمی شود... ---- اطلاعات هفتگی - شماره 3445 - 26 آبان 89

نظرات

لطفا نام را به انگلیسی وارد کنید