وسعت زندگی

توسط مجتبی بنائی - پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 - گروه : کشکول - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #نکته‌ها #دلبستگی

s: دلبستگی دلبسته ي کفش هایم بود م . کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ا م بودند دلم نمي آمد دورشان بينداز م . هنوز همان ها را مي پوشيد م اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي دا شتم زخمی تازه نصیبم مي شد سعي مي کرد م کمتر راه برو م زيرا که رفتن دردناک بود مي نشستم و زانو هایم را بغل مي گر فتم و مي گفتم : چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهر م و دنيا یم مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار می نشستم و می گفتم : خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است م ی نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم پارسايي از کنار م رد شد ......... عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر..... از دست دادن تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي .... برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي رو به پارسا کرد م، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟ پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست ====== وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

نظرات