بخت بیدادگر؛ روایتی که بیش از تاریخ، آینهی امروز است

اخیراً کتاب «بخت بیدادگر» نوشتهی هدا مارگولیوس کووالی را با ترجمهی روان و خوشخوان راضیه خشنود از نشر ماهی خواندم؛ کتابی که بیش از آنکه تاریخنگاری باشد، روایتی عمیقاً انسانی از زیستن در دل قرن بیستم است.
کوالی داستان زندگی خود را از دستگیری بهعنوان یک یهودی در چک آغاز میکند؛ از تبعید به اردوگاههای کار اجباری، فرار از اردوگاه و بازگشت به کشوری ویرانشده پس از سقوط آلمان. اما روایت به همینجا ختم نمیشود. بخش تکاندهندهتر کتاب، سالهای پس از جنگ است؛ زمانی که با سرنگونی آلمان، موجی از شور و امید مردم را بهسوی کمونیسم میکشاند؛ ایدئولوژیای که در آن مقطع، برای بسیاری شبیه به بهشت به نظر میرسید.
قدرت کتاب دقیقاً در همینجاست؛ جایی که بدون قضاوت و شعار، نشان میدهد چگونه امید جمعی، آرام و تدریجی، به «چاهی عمیق» بدل میشود. نویسنده رفتار مردم، سازوکار قدرت و تغییرات خزنده اما ویرانگر جامعه را در بازهای نزدیک به سی سال، با زبانی ساده، صادقانه و بسیار شیوا واکاوی میکند. نه محکوم میکند و نه تبرئه؛ فقط روایت میکند، و همین روایت است که خواننده را وادار به فکر میکند.
در طول خواندن کتاب، بارها و بارها با آن همذاتپنداری عجیبی داشتم؛ بهویژه وقتی به وضعیت امروز ایران فکر میکردم. به اینکه چگونه امید، خستگی، ترس، و میل به نجات، میتواند مردم را به انتخابهایی برساند که سالها بعد، هزینهی سنگین آن آشکار میشود. این شباهتها هرگز مستقیم گفته نمیشوند، اما در لایههای زیرین روایت، بهشدت حس میشوند.
ترجمهی کتاب هم کاملاً در خدمت متن است؛ روان، بیتکلف و وفادار به لحن انسانی نویسنده. «بخت بیدادگر» از آن کتابهایی است که بعد از تمامشدن، رهایت نمیکند.
بهطور کلی، کتابهایی که داستان زندگی خود نویسنده را روایت میکنند، مثل اتاق سرد آنجلا،ظرفیت عجیبی برای عمیق و آموزنده بودن دارند. چون تاریخ را نه از بالا و از زبان تحلیلگران، بلکه از درون زندگی روزمرهی آدمها نشان میدهند؛ جایی که تصمیمهای کوچک، امیدهای ساده و ترسهای انسانی، سرنوشت یک جامعه را شکل میدهد.
«بخت بیدادگر» یادآوری تلخی است از این واقعیت که تاریخ، فقط حاصل تصمیم حاکمان نیست؛ بلکه برآیند انتخابهای مردمی است که گاهی، با بهترین نیتها، در مسیری قدم میگذارند که بازگشت از آن آسان نیست.