مامانت پیش منه

توسط مجتبی بنائی - چهارشنبه 30 تیر 1389 - گروه : خواندنیها - مشاهده : 0
برچسب‌ها: #برای‌لبخند #خواندنیها #لبخند

s: خواندنیها | لبخند کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام . بابی پسر خیلی شری بود . همیشه اذیت می کرد . مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره . مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده . نامه شماره یک سلام خدای عزیز اسم من بابی هست . من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی . دوستار تو بابی بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد . برا همین نامه رو پاره کرد . نامه شماره دو سلام خدا اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم . لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده . بابی اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد . نامه شماره سه سلام خدا اسم من بابی هست . درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم . بابی بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده . واسه همین پارش کرد . تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا . مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش . بابی رفت کلیسا . یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد . بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت . نامه شماره چهار سلام خدا مامانت پیش منه . اگه می خواییش، واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده ....! بابی

نظرات

لطفا نام را به انگلیسی وارد کنید